Revive Our Hearts Podcast

راحاب و ریسمان قرمز رهایی (بخش 3)

 

نازی:  آیا می­دانید که باورهای شما از اهمیت زیادی برخوردارند؟

 

سابرینا:        آنچه که شما در بارۀ خدا باور دارید، تعیین کنندۀ طرز مقابلۀ شما بر علیه گناه است. باورهای شما در بارۀ خدا تعیین می­کند تا چه حدّ برای خدا خواهید ایستاد. و این فقط در رابطه با مقابله با وسوسه­های گناه­آلود نیست. باورهای شما در بارۀ خدا نشان خواهد داد که چقدر حاضرید از معیارهای او اطاعت کنید حتی اگر مخالف فرهنگ رایج اطراف شما باشد.

 

نازی:  دوستان عزیز، با برنامه‌ای دیگر از پادکست «دل­هایمان احیا کُن» با صدای سابرینا اصلان در خدمت شما شنوندگان گرامی هستیم. 

همانطور که می­دانید، ما در حال بررسی زندگی زنی به نام راحاب در یک سری برنامه تحت عنوان راحاب و ریسمان قرمز رهایی هستیم.

 

سابرینا:        امروز هم به ادامۀ مطالعه در بارۀ زندگی یکی از زنانِ مؤمن عهد عتیق می­پردازیم. اما او از ابتدا این چنین سابقۀ روشنی نداشت. او گذشتۀ گناه­آلود و تاریکی را تجربه کرده بود. او زنی بود گناهکار. اما نکتۀ اصلی این است که همۀ ما از این چنین سابقه­ای برخوردار هستیم: گناهکار ... ما گناهکار متولد شده­ایم و تنها فیض خداست که می‌تواند ما را تبدیل به زنی مؤمن و پاک کند.

راحاب زنی بود که در کتاب­مقدس، در عهد عتیق و عهد جدید، از او به عنوانِ راحابِ فاحشه یاد شده است. این نشان می‌دهد که هر سابقۀ گناه­آلودی که ما در زندگی خود داشته باشیم، خدا قادر است که با فیض خود ما را نجات دهد. در این مطالعه خواهیم دید که خدا چگونه این زنِ گمشده را یافت، در قلبِ او بذرِ ایمان کاشت و او را به جمع ایمانداران پیوند داد.

پس اگر کتاب­مقدس داشته باشید، لطفاً بیایید با هم به عهد عتیق، کتاب یوشع، فصل دوم مراجعه کنیم. اگر به یاد داشته باشید، دو نفر جاسوس از اسرائیل فرستاده شدند و آنها به خانۀ راحاب، که بر دیوارهای شهر اریحا بنا شده بود، رفتند. سپس خبر به گوشِ پادشاه می­رسد که دو جاسوسِ اسرائیلی وارد شهر شده­اند. پادشاه پیام‌آورانی به خانۀ راحاب می­فرستد تا راحاب آنها را تسلیم کند. اما دیدیم که راحاب سر باز می‌زند و فرستادگانِ پادشاه را می­فرستد تا بروند. ولی دو جاسوس را در پشتِ بام، زیر ساقه­های کتان مخفی می­کند.

ما در برنامه قبل به آیه ۸ رسیدیم. این آیه اینطور می­گوید: «پیش از آنکه جاسوسان بخوابند، راحاب بر بام آمد و بدیشان گفت: "می­دانم که خداوند این سرزمین را به شما داده و ترسِ شما بر ما مستولی شده است و همۀ ساکنانِ این سرزمین از حضورِ شما گداخته شده‌اند. زیرا شنیده­­ایم که چگونه آنگاه که از مصر بیرون می­آمدید، خداوند آبِ دریای سُرخ را پیش روی شما خشکانید."»

و احتمالا راحاب در آن زمان تنها یک دختر بچه بود چون این اتفاقات 40 سال پیش افتاده بود. اما او اینها را شنیده بود.

«با شنیدن اینها دل­های ما گداخته شد و دیگر روحیه­ای برای مقابله با شما در کسی باقی نماند. زیرا یهوه خدایِ شما، هم بالا در آسمان و هم پایین بر زمین، خداست.»

راحاب ایمان آورده بود که یهوه هم بالا در آسمان و هم پایین بر زمین خدای حقیقی است. او این حقیقت را باور داشت و آن را به عنوانِ اعترافِ ایمان بر زبان خودش آورد. اما این ایمان از کجا آمد؟ از شنیدن ... شنیدن در بارۀ خدا.

توجه کنید او دو بار از کلمۀ شنیدن استفاده می­کند. یک بار می­گوید: «شنیده­ایم که چگونه خداوند آب دریای سرخ را پیش روی شما خشکانید و پادشاهان آن طرف رود اردن را شکست داد.» و سپس ادامه می‌دهد که «با شنیدن اینها دیگر روحیه­ای برای مقابله با شما نماند.»

او در واقع می­گوید: من شنیدم و حالا ایمان دارم. شاید زیاد در بارۀ این خدا نمی­دانم. ولی به آنچه که تا به این حد میدانم، ایمان دارم که حقیقی است.

آیه ۱۲ این چنین ادامه می‌دهد: «پس حال برایم به خداوند سوگند یاد کنید که همانگونه که من به شما محبت کردم، شما مرا محبت کنید.» ولی او چه محبتی در حقِ آنها انجام داده بود؟ قطعاً پنهان کردن آنها و تسلیم نکردن آنها به دستِ فرستادگان پادشاه لطف و محبتی بزرگ بود که راحاب به جاسوسان نشان داده بود.

این آیه ادامه می­دهد: «همانگونه که من شما را محبت کردم، شما نیز بر خاندانم محبت روا خواهی داشت. پس نشانه­ای از حسنِ نیّت (مهربانی [ترجمۀ مُژده] ... امانت [ترجمۀ قدیمی]) به من بدهید که پدر و مادرم، برادران و خواهرانم و هرچه را دارند زنده خواهید گذاشت و جانِ ما را از مرگ خواهید رهانید.» یوشع 2: 12-13

آن مردان به راحاب گفتند: «جانِ ما ضمانتِ جان شما! اگر در بارۀ این کارِ ما چیزی نگویی، هنگامی که خداوند این سرزمین را به ما بدهد، با شما به محبت و امانت رفتار خواهیم کرد. پس آن زن، ایشان را با طنابی از پنجره پایین فرستاد زیرا خانۀ او در دیوار شهر بود و او در دیوار زندگی می­کرد.» (آیات 14-15)

سال­ها منتقدین کتاب­مقدس مدعی بودند که هیچگونه شواهدی مبنی بر اینکه اصلاً جریانِ اریحا صحت داشته باشد، در دست نیست. یکی از دلایلی که این منتقدین مطرح می‌کردند این بود که هیچگونه شواهدی از اینکه خانه­هایی بر دیوار این شهر بنا شده باشد، اصلاً وجود ندارد. تا این که در سال 1907 اتفاقی افتاد.

در سال ۱۹۰۷ دو باستان­شناس آلمانی در حال حفاری بخشی از خرابه­های شهر اریحا به یافته‌هایی رسیدند که این داستانِ ثبت شده در کتاب­مقدس را تایید می­کرد. این بقایا نشان می­دهد که این شهر از استحکامات قوی و حصار محکمی برخوردار بوده است و بر روی یک تپۀ بزرگ بنا شده بود.

شهر اریحا بر بالای تپه­ای با شیب تند و با برج و بازوی مستحکم بنا شده بود. این استحکامات بر روی یک دیوار سنگیِ به ارتفاع 5/3 تا 5/4 متر بنا شده بود. بر بالایِ این دیوار سنگی، یک دیوار آجُری وجود داشت که 2 متر ضخامت و 6 تا 8 متر ارتفاع داشت.

بر بالای این دیوار سنگی، دیوار خشتیِ دیگری نیز وجود داشت که ارتفاع پایۀ آن 14 متر بالاتر از پایۀ دیوار سنگی پیرامونی بود. پس شهر اریحا بر بالای یک تپۀ شیب­دارِ با دو دیوار، محافظت می­شد تا مهاجمان نتوانند به درونِ آن رخنه کنند.

در پی حفاری­های این باستان­شناسانِ آلمانی در اوایل دهۀ 1900، بقایای این دیوارها و نیز بخش کوچکی از دیوار زیرین شهر را که هنوز سالم بود یافتند. تمام دیوارهای دیگر فرو ریخته بود، اما بخش کوچکی به ارتفاع 5/2 متر در قسمت شمالی شهر وجود داشت که هنوز پابرجا باقی مانده بود.

همچنین در فاصله بین دو دیوار، خانه هایی بر روی الوار ساخته شده بود که دیوار مشترکی با حصار بیرونی داشتند. برخی از این خانه ها در همین اکتشافات باستان شناسی سالم یافت شده­اند. تصور می­رود یکی از خانه­ها محل سکونت راحاب بود.

توجه کنید راحاب در آیه ۱۶ می­گوید: «به کوهستان بروید مبادا به تعقیب کنندگان برخورید. در آنجا سه روز خود را پنهان کنید تا ایشان بازگردند، آنگاه به راه خود بروید.» در اینجا ما زنی را می­بینیم که اگرچه تازه ایمان آورده است و در ایمانش بسیار جوان است، اما با شجاعت برخلاف مسیری که همه می­رفتند می­ایستد. او  ایمانی داشت که بر خلاف جریانِ عمومی­ای که در فرهنگ اطرافش رایج بود، حرکت می‌کرد. او زنی است که بر ضدِ فرهنگِ بُت پرستِ حکمفرما قدم برمی­دارد. در خدمت دل­هایمان احیا کُن نیز ما، هر زنِ ایماندار را تشویق می­کنیم که شجاعانه چنین قدم­هایی بردارد ... قدم‌هایی برخلاف مسیر رودخانه­ای که همه در آن افتاده­اند و از معیارهای بُت­پرستانۀ ضدِ کتاب­مقدس پیروی می‌کنند.

راحاب عملِ بسیار شجاعانه­ای از خود نشان داد. او در واقع جاسوسانی را پنهان کرده بود که متعلق به قومی بودند که انتظارِ آن می‌رفت که به زودی به طرف اریحا حرکت کنند و آن را با پیروزی به تصرف خودشان درآورند.

تنها عاملی که باعث شد راحاب با شجاعت این قدم را بردارد در سخنانش به آن دو جاسوس مشهود است. او به آنها می‌گوید: "من ایمان دارم که خدای شما، خداست ... خدای شما خدای حقیقی است. او خدای آسمانها و زمین است." این باعث شد که او زندگی خود را به مخاطره بیاندازد. شناختِ خدایی که حتی هنوز خیلی کم در باره­اش می­دانست، انگیزه­ای قوی و شجاعانه در او آفریده بود. چون واقعاً به آن یک ذره اطلاعاتی که در بارۀ خدا دریافت کرده بود، باور داشت.

امروز ما همۀ کتاب­مقدس را در اختیار داریم که راه­ها و روش­ها و اعمال خدا در آن ثبت شده است. معلوماتی که راحاب فقط از چند صدمِ درصدِ آنها با خبر بود.

برای ما هم بالاخره موقعیت‌هایی پیش خواهد آمد که باید بر خلاف مسیری که همه در آن شنا می­کنند، قدم برداریم ... بر خلاف فرهنگِ حاضرِ دنیایی که در آن زندگی می­کنیم ... بر خلافِ باورهای بُت‌پرستانه­ای که به دور از شناخت خدای حقیقی است. بر خلاف راه و روش­های زندگی که خدای کتاب­مقدس آن را تایید نمی­کند. بله، موقعیت‌هایی پیش خواهد آمد که باید شجاعانه راه­های دشوار و انتخاب‌های سخت را بخاطر مسیح و پیشبُردِ ملکوت او اختیار کنیم.

ولی شجاعتِ راحاب از کجا سرچشمه می­گرفت؟ شهامتِ در شناختی که از خدای حقیقی داشت ریشه داشت.

دوستان عزیز! نگرش و شناختِ ما از خدا همه چیز را تعیین می­کند. در واقع، باورهای ما در بارۀ خداست که همۀ قدم­های زندگی ما را تعیین می­کند.

آنچه را که شما در بارۀ خدا باور دارید تعیین می­کند که آیا در مقابلِ جنگ با گناه به پیروزی می­رسید یا نه. باورهای شما در بارۀ خدا تعیین می­کند که آیا برای خدا می­ایستد یا نه. و این فقط ایستادگی در مقابل وسوسه­ها و نبرد با گناهان نیست. بلکه ایستادگی در شرایطی است که باید زندگی خود را در فرهنگ و محیطی که در آن زندگی می­کنید به مخاطره بیاندازید.

راحاب می­دانست که خدا، خدای حاکمِ مطلق است. او می­دانست که خدا این سرزمین را به اسرائیلیان داده بود. او می­دانست که او زیرِ محکومیتِ مرگ است و مثلِ هر شخصِ دیگری در اریحا در شُرُف نابودی است. او در حرف‌هایش می‌گوید: «می‌دانم که خدا این سرزمین را به شما داده است.»

او می­دانست که به زودی تحت داوریِ خدا قرار خواهد گرفت. او می­دانست که شهر اریحا به زودی نابود می­شود و این نابودی انتظار او را هم می­کَشَد. او می­دانست که آنها به خاطر گناهانشان شایستۀ داوری خدا و نابودی هستند. و امروز ما با این حقیقت در عهد جدید در کتاب رومیان فصل ۵ آیه ۸ روبرو می­شویم: «زیرا مُزدِ گناه (یا نتیجۀ گناه) مرگ است.» راحاب می­دانست که مُزدِ و نتیجۀ زندگیِ گناه­آلودِ او مرگ بود. کلامِ خدا برای همین هر وقت صحبت از راحاب می­شود، می­گوید که فاحشه بود. این لفظ بارها و بارها تکرار می­شود: راحابِ فاحشه ... راحابِ فاحشه! چرا؟ چون خدا می‌خواهد ما به یاد داشته باشیم که راحاب زنی گناهکار بود که سزاوارِ مرگ و داوری خدا بود.

اما حقیقتی که کلام خدا می­خواهد به ما بیاموزد این است که اینکه شما واقعاً یک فاحشه باشید یا نباشید، فرقی نمی­کند. همۀ ما گناهکار متولد شده­ایم و تحتِ داوری خدا قرار داریم. ولی اگر خدا زنی مثل راحاب را می‌تواند از داوری و هلاکتِ ابدی نجات دهد و او را بازخرید کند، قطعاً می‌تواند من و شما را هم که عنوان فاحشه را نداریم، از عمقِ هلاکت نجات دهد. خدا از داستان راحاب استفاده می­کنند تا فیضِ خود، یعنی این هدیۀ پُر ارزش را، برای ما ترسیم کند. و فیض یعنی هدیه­ای فوق­العاده با ارزش که شخصِ گیرنده اصلاً سزاوار دریافت آن نیست.

برای همین در آیه ۱۲ می­گوید: «پس حال برایم به خداوند سوگند یاد کنید که همانگونه که من به شما محبت کردم، شما نیز بر خاندانِ من محبت روا دارید.» او می‌داند که اریحا به زودی نابود می­شود. او می‌داند که او هم مثلِ بقیه خواهد مُرد اما از آنها  التماسِ رحمت می­کند.

راحاب در واقع به آنها می­گوید: "التماس می­کنم آنچه که لیاقت و مُزد گناهم هست را به من ندهید بلکه بر من رحم کنید. التماس می­کنم به من قول بدهید یا علامتی بدهید که من و پدر و مادر و برادران و خواهرانم را از مرگ نجات دهید."

راحاب در واقع التماس می‌کند که از غضب و داوریِ خدا نجات بیابد. و او این خواهش را از آن دو جاسوس که در واقع نمایندۀ یهوه خدای زندۀ حقیقی بودند می­کند. او در پیِ پیدا کردن نجات و رهایی و در نهایت پیوستن به قوم خداست ... قومی که خدا با آنها عهدی ابدی بسته است.

او می­دانست که این خواهش به معنی ترک قومیت و محل زندگی چهل و چند ساله و اصلیت و هویتش می­باشد. او در حالِ جدا شدن از مردمی بود که سال‌ها در بین آنها زندگی کرده بود. ولی حالا، دلِ او در این بود که با ایمانِ جدیدی که یافته بود به یهوه و به قوم خدا بپیوندد. او خودش را مثل شخصی می­دید که در حالِ غرق شدن است و احتیاج به دستی دارد که او را نجات دهد. و حالا به نظر او، این طنابِ نجات در دست این دو جاسوس بود که نمایندگان یهوه بودند. راحاب می‌دانست که اگر این فرصت را از دست بدهد، دیگر امیدِ رهایی برای او وجود ندارد. برای همین از آنها التماس رحمت و شفقت می‌کند. او از آنها می­خواهد که به او و خانواده­اش محبت و مهربانی نشان دهند.

کلمه محبت و یا مهربانی (که در بعضی ترجمه­ها با کلمۀ احسان بیان شده) دو یا سه دفعه در این متن به کار رفته است. این واژه مربوط می‌شود به واژۀ عبریِ هِسِد! کلمه­ای که ترجمۀ آن به فارسی غیر ممکن است. این کلمه یکی از غنی‌ترین واژه­هایی است که به کراّت در کتاب­مقدس به کار بُرده شده است. این محبت، نوعی از محبت است که بر اساس یک قول، وعده، و یا پیمان بنا شده است.

هِسِد در واقع محبتِ وفادارانه، تغییرناپذیر، دائمی و بدون شرطی است که خدا بدون در نظر گرفتنِ خصوصیاتِ طرفِ مقابل، از خود ابراز می­کند. این واژه در واقع اشاره به محبتی می­کند که خدا در آن با اشخاص عهد و پیمان می‌بندد و در هر شرایطی این عشق و محبت را با امانت و وفاداری نسبت به آنها حفظ می­کند ... عشق و محبتی که هیچگاه به طرف مقابل و کمبودهای او نگاه نمی­کند بلکه بخاطرِ قول و پیمانی که از قبل بسته است در هر شرایطی بدون اینکه عهد خود را بشکند، به محبت خود ادامه می‌دهد ... محبتی که وقتی من و شما در قعر گناهان خود غرق هستیم به نجاتِ ما می‌شتابد، ما را به قیمتی گزاف بازخرید می­کند، و ما را به جمعِ ایمانداران پیوند می­دهد و هرگز ... هرگز ... و هرگز تحت هیچ شرایطی ما را ترک نمی­کند.

و حالا وقتی که راحاب می­گوید "مرا محبت کنید" از آنها التماس اینگونه محبتی را می­کند. او می­داند که خارج از هِسِدِ خدا برای او امیدی نیست. او در واقع می­گوید که من قول داده­ام و با شما عهد بسته­ام که شما را تسلیم نکنم. و حالا التماس می­کنم که شما هم اینگونه محبتی که بر عهد ابدی استوار است، به من نشان دهید تا من و خانواده‌ام هلاک نشویم.

راحاب می­دانست که غضب و داوریِ خدا در حال آمدن است. پس تنها امیدِ او پیوستن به خدا و مردمِ او بود. و برای همین از آنها التماس می‌کند. او واقعاً به فکرِ نجاتِ جانِ خود بود. او واقعاً می­خواست از این داوری هولناک رهایی پیدا کند. خدا واقعاً ایمانی به او داده بود تا قلباً با شهامت و دلیری روی خود را به سوی یهوه برگرداند و از هلاکت نجات یابد.

اما نکتۀ قابل توجه این است که او به همان اندازه که می­خواهد خودش از داوری خدا نجات بیابد، به فکرِ خانواده­اش هم هست. او واقعاً می­خواهد که خانواده­اش هم در این نجات عظیم سهم داشته باشند. او می‌خواهد این خبر را با آنان نیز در میان بگذارد.

برای همین پس از اینکه آن دو جاسوس او را ترک می‌کنند، او می‌بایست اعضای خانوادۀ خودش را پیدا کند و همۀ آن چیزهایی را که اتفاق افتاده بود با آنها در میان بگذارد. او باید به آنها التماس می‌کرد که به خانه‌اش بیایند تا از هلاکت در امان بمانند. راحاب کاملاً واقف بود که زندگی آنها در خطر است و داوری و هلاکت آنها را تهدید می­کند.

یکی از نشانه‌های واقعیِ ایمانِ حقیقی این است که شخص نسبت به نجات دیگران از هلاکت و داوری، خیلی اهمیت قائل است و نمی‌تواند بی‌تفاوت باشد. او از ته دل آرزو می­کند که آنها نیز به مسیح ایمان بیاورند.

جورج ویتفیلد، که یکی از رهبران معروف در یکی از بیداری­های روحانی در آمریکا بود، می­گوید: "پس از آنکه به مسیح ایمان آوردم، دلم می­خواست که همه اطرافیان و افرادی را که می­شناختم، به مسیح هدایت کنم. دوستانی داشتم که زمانی با هم قماربازی می­کردیم، با هم مُرتکبِ گناهانِ زشت می­شدیم و همگی زندگی گناه­آلودی را دنبال می­کردیم. اولین چیزی که پس از ایمان آوردن به مسیح کردم، این بود که به منازل آنها رفتم تا هر طور شده آنها را برای شنیدن خبر خوش انجیل و نجات در مسیح باخبر کنم. تا زمانی که بسیاری از آنها ایمان نیاورده بودند، راحت و قرار نداشتم."

این نشانۀ بارزِ یک ایماندارِ حقیقی است. اینگونه ایمانداران نه فقط به فکر نجات خود هستند، بلکه نجات خانواده و اطرافیان برایشان اهمیت بسزایی دارد. ما شاهد تأثیر راحاب بر خانواده­اش هستیم. گویا او توانسته بود آنها را به ایمان جدیدش متقاعد کند طوری که آنها نیز ایمان می­آورند که اگر به خانۀ راحاب بیایند، از نابودی رهایی پیدا می­کنند.

چارلز اسپرجن، واعظ بسیار معروف، می‌گوید: "اگر ما افرادی هستیم که برایمان اهمیت ندارد که آنچه را که خود چشیده­ایم دیگران نیز بچشند و نجاتی را که خود یافته­ایم دیگران نیز دریافت کنند ... اگر نسبت به این موضوع بی­تفاوت هستیم، یا هیولایی هستیم که بویی از محبت و انسانیت نبُرده و یا ریاکارانی وحشتناک هستیم که فقط وانمود می­کنیم که ایمانداریم." و بعد، او ادامه می‌دهد که متأسفانه مورد آخر معمولاً بیشتر صدق می­کند.

هنگامیکه ما امتیازات و مزۀ شیرینِ رحمت و فیض خدا یعنی هِسِد را چشیدیم، وقتی درک کردیم که او با محبتِ بدون شرط و (بر اساسِ) پیمانِ نگاهدارندۀ خودش ما را محبت کرده و از هلاکت و داوری ابدی ما را نجات داده، آیا واقعاً برای ما اهمیت ندارد که دیگرانی که در زیر غضبِ الاهی هستند و به زودی داوری خواهند شد، از این محبت و رحمِ خدا بی بهره بمانند؟

چند هفته پیش، زنی را دیدم که خدا در زندگی­اش کارهای عظیمی کرده بود و او را با فیض و محبت خودش از یک سری اسارت­های گناه­آلود و قدرتمند آزاد کرده بود. او در حال حاضر در ایمان خودش رشد می­کند و هر روز آن محبتِ هِسِدِ خدا را تجربه می‌کند. این زن در بارۀ همسایه­اش می­گفت که چقدر شخص مذهبی­ای است، شخصی که تمام سعی و تلاشش به جا آوردنِ فرامین و مراسم مذهبی است ولی خودِ مسیح، این چشمۀ حیات را ندارد و محبتِ هِسِد مسیح را نچشیده است. این دوست برای همسایۀ خودش واقعاً بارِ سنگینی بر قلبش احساس می‌کرد. او به من می‌گفت: "هر روز دعا می­کنم تا خداوند به من نشان دهد که چگونه می­توانم با این زن در بارۀ مسیح و محبتِ هِسِدِ او صحبت کنم. چطور می­توانم حقایقِ آزاد کنندۀ کلامِ خدا را با او در میان بگذارم؟" این زن، زنی است که قلب راحاب را دارد. خودش ایمان آورده و نجات پیدا کرده ... و حالا آرزویش این است که اطرافیان او هم در این‌ نجاتِ عظیم سهیم باشند. و چه بسا زنان دیگری هستند که برای نجات فرزندانشان، والدینشان، و بالاخره همسایه و دوستانشان بار دارند. این قلبِ ایمانداری است که نه فقط خودش این نجاتِ عظیم را دریافت کرده، بلکه می­خواهد دیگران هم آن را بچشند. اگر شما هم اینچنین باری در خودتان برای دیگران دارید، این نشانه­ای است از اینکه شما فرزند خدا هستید.

آیا شما هم برای زندگی روحانی و نجات جان و روح اعضای خانواده­تان از خدا التماسِ رحمت می­کنید؟ قطعاً شما نمی­توانید آنها را نجات بدهید. شما نمی­توانید آنها را وادار به ایمان آوردن به مسیح کنید. اما می­توانید مثل راحاب که از آن دو جاسوس درخواست کرد، دعا کنید تا خدا آنها را هم نجات دهد.

و امروز سوال این است که چه کسی در دایره­المعارفِ شما نجاتِ در مسیح را ندارد؟ اعضای خانواده؟ دوستان نزدیک؟ چه کسی به این نجات دهنده یعنی عیسای مسیح نیاز دارد؟ آیا از دعا کردن برای آنها خسته شده­اید؟ آیا از درخواست کردن کلافه شده‌اید؟ نه! نا امید نشوید. به دعا کردن و درخواست کردن از خدا ادامه دهید تا بالآخره روزی آنها نیز محبت عظیم و هِسِدِ خدا  را بچشند و از هلاکتِ هولناکِ ابدی نجات پیدا کنند.

 

نازی:  خدا ما را خوانده است تا در نبردِ دُعا با قدرتِ خدا مجهز شویم و روزانه برای خانواده­هایمان، دوستان و اطرافیان­مان و مخصوصاً (برای) نسلِ آینده دُعا کنیم.

 

سابرینا:        "خداوندا، با چشمانِ اشک­آلود به حضور تو می­آییم و برای افرادی که آنها را می­شناسیم و می‌دانیم که آنها محبت هِسِدِ تو را هنوز نچشیده‌اند دعا می‌کنیم. ای خداوند، تو تنها امیدِ نجاتِ آنها از هلاکتِ ابدی هستی. بر آنها رحم کُن تا نجات بیابند. باشد که روزی شهادت دهند که روزی مادرِ من، خواهرِ من، خالۀ من، عمۀ من، مادر بزرگِ من، و دوستِ من مثلِ راحاب برای من دعا کرد و من امروز ایمان آورده­ام. متشکریم خداوند، برای محبتِ باورنکردنی هِسِدِ تو ... محبتی که در آن تا به آخر ایستاده‌ای و هیچ چیز نمی­تواند مرا از محبتِ تو که در مسیحِ خداوند آن را به ما آشکار کردی جدا کند. این محبت را به عزیزان ما هم آشکار کُن .در نامِ قدرتمندِ عیسای مسیح می‌طلبیم. آمین!"

 

نازی:  آنچه در این برنامه­ها خدمت شما شنوندگان گرامی ارائه می­شود، تعالیم نانسی دیماس وُلگِموت، با صدای فارسی سابرینا اصلان است که به سمع شما می­رسد. ترجمه و تهیۀ این برنامه­­ها حاصل همکاری دو مؤسسۀ «دل­هایمان احیا کُن» و «راستی» می­باشد.

برای شنیدن و یا بارگذاری سایر برنامه­ها می­توانید به بخش فارسی تارنماهای

www.reviveourhearts.com

www.factministries.org

www.راستی.com

مراجعه کنید. لطفاً کلمۀ «راستی» را به حروف فارسی بنویسید.