دل هایمان احیا کُن پادکست

راحاب و ریسمان قرمز رهایی (بخش 2)

 

نازی:  زندگی راحاب به ما نشان می­دهد که خدا در همۀ شرایط کار می­کند.

 

سابرینا:        این نشان می­دهد که خدا در مکان­هایی کار می­کند که ما حتی تصورش را هم نمی­کنیم. او در قلب افرادی کار می‌کند که حتی تجسمِ آن برای ما مشکل است. او قادر است که در فاسدترین اجتماعات، در قلب افراد کار کند و به برگزیدگانِ خود ایمان ببخشد. و این حقیقتی است بسیار اسرار آمیز!

 

نازی:  دوستان عزیز، با برنامه‌ای دیگر از پادکست «دل­ها­یمان احیا کُن» با صدای سابرینا اصلان در خدمت شما شنوندگان گرامی هستیم. 

خدا قدرت نفوذ به دشوارترین مکان­ها را دارد ... به مکان­هایی که من و شما معمولاً نمی­رویم و یا به آنها دسترسی نداریم. حضور او در چنین مکان­هایی وارد می­شود تا با افرادی که هیچکس به فکر آنها نیست ملاقات کند، بر آنها رحم کند، جلال خودش را به آنها نشان دهد، و آنان را مجذوب عشق و محبتِ حیرت­انگیز خودش کند.

در برنامه امروز تحت عنوان راحاب و ریسمان قرمز رهایی خواهیم دید که این اتفاق چگونه در زندگی زنی مطرود و گناهکار رُخ داد.

 

سابرینا:        همانطور که می­دانید، در این برنامه­ها تحت عنوان راحاب و ریسمان قرمز رهایی، ما زندگی راحاب را مورد بررسی قرار می­دهیم. اگر کتاب­مقدس همراه داشته باشید، از شما دعوت می­کنم که در عهد عتیق به کتاب یوشع فصل دوم مراجعه کنید. تمام این فصل به طور کامل به داستان زندگی این زن یعنی راحاب اختصاص داده شده است. زنی که اهل کنعان بود ... سرزمینی با زمینۀ شدیدِ بت‌پرستی، شرارت، فساد اخلاقی، و انواع و اقسام گناهان کراهت­آور.

ما، در جلسۀ پیش به آیه اول از فصل دوم کتاب یوشع پرداختیم. در این آیه دیدیم که یوشع پسر نون، در نهان دو جاسوس از شطیم فرستاد و گفت «بروید و آن سرزمین، به خصوص اریحا را ببینید.» پس آنان رفتند و به خانه زنی روسپی به نام راحاب در آمدند و در آنجا خوابیدند.

ما دیدیم که این دو جاسوس از سمت شرقِ رودِ اردن آمده بودند. آنها از رود اردن عبور کرده بودند و وارد اریحا شده بودند. اریحا در 7 تا 8 کیلومتری غربِ رودِ اردن واقع شده بود. آنها آمده بودند تا ببینند که سرزمین کنعان چه نوع سرزمینی است و مردمش چگونه هستند. آنها راهشان به مسافرخانۀ زنی به نام راحاب باز شده بود که زنی فاحشه بود.

ولی سوالی که ممکن است پیش بیاید این است که چرا این دو جاسوس به خانۀ زنی که فاحشه بود رفتند؟ ما پاسخِ این سوال را دقیقاً نمی­دانیم ولی امکان دارد که در بدو ورودشان، این مکان که یک مسافرخانه بود به آنها پیشنهاد داده شده بود. مسافرخانۀ راحاب، در بدو ورود به اریحا، نزدیکترین مکان برای استراحت و سکونت موقت بود که بر روی دیوار شهر بنا شده بود.

این دو جاسوس وقت آن را نداشتند که قبل از ورود به مسافرخانۀ راحاب دربارۀ سوابق اخلاقی او تحقیق کنند. از طرف دیگر، اگر مردان بسیاری به این مکان رفت و آمد می‌کردند، این (مورد) باعث می‌شد که کسی به وجود این دو جاسوس شک نکند.

این مسافرخانه می‌توانست مکان خوبی هم برای جمع آوری اطلاعات باشد. این دو جاسوس در واقع کارشان جمع‌آوری اطلاعات بود. مسافرخانۀ راحاب در واقع محل توقف مسافران از شهرهای مختلف کنعان بود. شهر اریحا بر روی جادۀ اصلی­ای قرار گرفته بود که به طرف شمال و جنوب سرزمین کنعان راه داشت. بنابراین، مردم سر راه خود در اریحا توقف می‌کردند و اخبار مختلف از نقاط مختلف کنعان در آنجا رد و بدل می­شد. راحاب احتمالاً اطلاعاتی در اختیار مسافرین قرار می‌داد که از دیگران شنیده بود. پس جاسوسان می‌توانستند این اطلاعات را به عنوان اخبار دریافت کنند بدون این که مورد سوال و موآخذه قرار گیرند. و مسلماً جاسوسان مایل نبودند که به سوالات کسی پاسخ بدهند و اطلاعاتی از خود به جا بگذارند. از طرف دیگر، همانطور که کلامِ خدا می­گوید، خانۀ راحاب بر روی دیوار شهر بنا شده بود. بنابراین، اگر جاسوسان می­خواستند فرار کنند، راه فرار از آنجا سهل­الحصول بود. اینها همه، می­تواند دلایلی باشد که چرا آنها به مسافرخانۀ راحاب رفتند. که البته، همۀ اینها احتمالاتی است که ما آنها را در نظر می­گیریم. اما قدر مُسلّم، این را می­دانیم که خدا در مشیّت و حاکمیتِ خود، راهِ این دو جاسوس را به سوی خانۀ راحاب باز کرد. او قدم­های آنها را هدایت کرد تا راه­شان به خانۀ راحاب ختم شود. چون او، یعنی خدا، برای این زنِ فاحشه نقشه­ای داشت. خدا می­دانست که در آن شهر فاسد، که شرارتش به حدّ کراهت­آور غوغا می­کرد، زنی بود که توجهش به خدای حقیقی جلب شده بود. او چیزهای زیادی دربارۀ این خدا نمی­دانست ولی به او ایمان داشت.

و خدا هدف و نقشه­ای خاص برای زندگی این زن داشت. خدا برای نجات و بازیافت راحاب و خانواده­اش از هلاکت مصمم بود. و در مشیت و تدارک الاهی، دستِ غیر قابل رؤیت خدا عمل می­کرد تا این دو جاسوس را به خانۀ این زن بفرستد. در خانه­ای که قرار بود داستانی حیرت انگیز در آن اتفاق بیفتد.

در آیات ۲ تا ۴ فصل دوم یوشع می­خوانیم:

«پادشاهِ اریحا را خبر رسید که "هان، اسرائیلیانی چند امشب به اینجا آمده­اند تا این سرزمین را تجسس کنند." پس، پادشاهِ اریحا راحاب را پیغام داد: "مردانی را که نزد تو آمده و به خانه­ات داخل شده‌اند، بیرون آور زیرا به تجسس تمام این سرزمین آمده­اند." اما راحاب آن دو مرد را بُرده، پنهان کرد.»

«و راحاب پاسخ می‌دهد: "آری، آن مردان نزد من آمدند، اما ندانستم از کجا بودند. آنان با تاریک شدن هوا، به هنگام بسته شدن دروازۀ شهر روانه شدند. اما نمی­دانم کجا رفتند. به تعقیب­شان بشتابید شاید بدیشان برسید." اما او آن دو مرد را به بام خانه بُرده، زیرِ ساقه‌های کتان که بر بام چیده بود پنهان کرد.» (آیات 4-6)

باید در نظر داشت که روحیۀ غریب­نوازی در فرهنگِ آن زمان بسیار مرسوم بود. حتی در بین اقوام بُت پرست و فاسد نیز این روحیه، یعنی مهمان نوازی و غریب­نوازی بسیار رایج بود. این وظیفۀ صاحب­خانه بود که از مهمان و مخصوصاً از مسافران مراقبت و محافظت کند.

اما راحاب بیش از یک مهمان‌نوازی سادۀ مرسوم واکنش نشان داد. او جانِ خود را به خاطر آنها به خطر انداخت. او کاملاً از این خطرات آگاهی کامل داشت.

او قدمی فراتر از مهمان‌نوازی برداشت و آنها را بر پشت بامِ خانه، زیر ساقه­های کتان پنهان کرد. در آن زمان الیاف کتان در ساختن نخ برای تهیۀ لباس به کار بُرده می‌شد. بنابراین، ساقه‌های آن را پس از برداشتِ محصول بر پشت بام­ها می‌گستراندند تا خشک شوند.

راحاب این دو جاسوس را به پشت بام می­بَرَد تا در زیر ساقه­های کتان، خود را پنهان کنند. او از طرف دیگر، پیام‌آوران پادشاه را که به دنبال این دو جاسوس می‌گشتند روانه کرد و نگذاشت که آنها را پیدا کنند. بعداً خواهیم دید که آن دو جاسوس را کمک کرد تا به محض اینکه تعقیب کنندگان آنها از گشتن به دنبال آنها ناامید شدند از شهر فرار کنند.

در برنامۀ امروز خواهیم دید که آنچه باعث شد که راحاب اینقدر شجاعانه عمل کند، ایمانِ او به خدایی بود که این دو جاسوس می­پرستیدند. این تنها انگیزه­ای بود که باعث شد او زندگی خودش را به مخاطره بیاندازد.

اما، واقعیت این است که او دروغ گفت. آیا این درست بود که او با دروغ از آنها محافظت کند؟ آیا (این کارِ او) اشتباه نبود؟

در این باره تفسیرات زیادی ارائه داده شده است. اما چیزی که نباید فراموش کرد این است که راحاب یک زن کنعانی بود. او در فرهنگی بزرگ شده بود که فرهنگ کنعانی بود و از لحاظ اخلاقی خیلی منحرف و فاسد بود. دروغ گفتن نُرمِ زندگی بود. دروغ گفتن یک امر طبیعی و عادی در زندگی آنان بشمار می­رفت. در واقع، تقلب و دروغ گفتن برای پیشبرد اهداف شخصی جزئی از این فرهنگ بود. بنابراین، راحاب هنوز درک نکرده بود که یهوه خدای حقیقی از دروغ گفتن کراهت دارد. او در اجتماعی زندگی می‌کرد که به قول اشعیا نبی، راستی کج بود و کجی راست تلقی می­شد. و بنابراین، دروغ گفتن نیز جزئی جدایی ناپذیر از سبک زندگی آنها بود. کسی هنوز راه‌ها و روش‌های خدای حقیقی را به او نیاموخته بود. او هنوز مِلاکی برای صحیح و غلط نداشت. راحاب هنوز از قوانین اخلاقی، معیارها و استانداردهای خدای حقیقی خبر نداشت. در آن فرهنگ، تقلب و دروغ گویی یک عمل پذیرفته شده بود. بنابراین، دروغ گفتن او مورد تأیید قرار نمی­گیرد. ولی شجاعت او که از ایمانِ خالص او به یهوه سرچشمه می­گرفت کاملا قابل تحسین است.

حال به آیۀ ۷ مُراجعه کنیم.

«پس آن مردان (یعنی فرستادگانِ پادشاه) به راهِ اُردن تا معبرها پیش رفتند. به محضِ بیرون رفتن تعقیب کنندگان، دروازه را بستند.»

پیش از آنکه جاسوسان بخوابند، راحاب بر بام آمد و بدیشان گفت: «می­دانم که خداوند این سرزمین را به شما داده و ترسِ شما بر ما مستولی گشته است و همۀ ساکنان این زمین از حضور شما گداخته شده­اند. زیرا شنیده­ایم که چگونه آنگاه که از مصر بیرون می­آمدید، خداوند آبِ دریای سُرخ را پیش روی شما خُشکانید، و اینکه با سیهون و عوج، دو پادشاهِ اموریان در شرق اُردُن، چه کردید و چگونه آنان را به نابودی کامل سپردید." (آیات ۸ تا ۱۰)

سیحون پادشاهی بود که اجازه نداد تا اسرائیلیان از داخل سرزمین او ردّ شوند. خدا به اسرائیل گفت که باید این پادشاهان شریر و بُت­پرست نابود گردند. خدا، بصورتی ماورا طبیعه، اسرائیلیان را بر اموریان پیروزی داد. اموریان ساکنین کنعان در کنارۀ شرقی رود اردن بودند.

و حالا این زن که در حاشیۀ غربی رود اردن زندگی می‌کند می‌گوید: "ما دربارۀ همۀ اینها شنیده­ایم. ما می­دانیم که خدای شما چهل سال پیش با مصریان چه کرد و چطور شما را از دریای سرخ مظفرانه عبور داد و همه مصریان را شکست داد."

در آیه ۱۱ راحاب میگوید: «با شنیدن اینها دل­های ما گداخته شد.»

کلمۀ گداخته در زبان عبری به معنی ذوب شدن است که در واقع به معنی به وحشت افتادن و از ترس لرزیدن است.

«قلب­های ما گداخته شد» یعنی دیگر هیچ شجاعتی در ما باقی نماند. همۀ قوت ما آب شده، رفته بود و ما در ترس و بُهت بودیم که خدای شما چطور از طریقِ شما دشمنانتان را اینطور شکست داد. با شنیدنِ این وقایع دیگر روحیه­ای برای مقابله با شما در کسی باقی نماند. واژه­ای که در اینجا روحیه ترجمه شده است، در واقع در اصل از همان کلمۀ روح گرفته شده که در عبری به معنی نَفَس و یا هوا است. در واقع، این آیه می­خواهد بگوید "با شنیدن آنچه یهوه برای شما کرده بود، نَفَس­مان گرفت" و یا به سختی می­توانستیم نَفَس بکشیم، یا به قول خودمان نفس­هایمان در سینه حبس شد. یعنی فوق العاده ترسیدیم و شجاعت و دلیری خودمان را از کف دادیم. و سپس ادامه می‌دهد: «زیرا یهوه خدای شما، هم بالا در آسمان و هم پایین بر زمین، خداست.» (آیه ۱۱) چه اعتراف عجیبی از دهانِ این زن بیرون می­آید! او از زمینه­ای بُت پرست، فاسد، و غیر اخلاقی می­آمد. او یک فاحشۀ گناهکار بود. ولی چه اعتراف عجیبی می­کند دربارۀ خدای حقیقی که همان یهوه است! او به ایمان خودش به یهوه اعتراف می­کند. دقت کنید ... او اعتراف می­کند یهوه خدای شما، بالا در آسمان و هم پایین بر زمین، خداست. اولین اعترافِ ایمانِ مکتوب در کتاب­مقدس را ما از زبان زنی به نام راحاب، یک زنِ کنعانیِ فاحشه می­شنویم.

این اقرارِ ایمان قطعاً دو جاسوس را شوکه کرده بود. آنها اصلاً تصور آن را نیز نمی­کردند که وارد خانۀ زنی بشوند که به خدای آنها یعنی یهوه که در واقع همان عیسای مسیح در عهد عتیق است ایمان داشته باشد. اگر امروز بود، در واقع اعتراف او این بود که مسیحِ شما هم در بالا در آسمان و هم پایین بر زمین خداست. اما او چطور ایمان آورده بود؟

بوسیلۀ چیزهایی که در بارۀ این خدا شنیده بود. خدا در قلبِ این زن کار کرده بود. بذرِ ایمان، بذرِ توبه، و بذرِ فیض 40 سال پیش در قلب او کاشته شده بود. این بذر جوانه آورده، ریشه زده بود و حالا در حال میوه دادن بود.

راحاب خدا را «خداوند» می­خواند که در عبری همان واژۀ یهوه است. این واژه نامی نبود که کنعانیان برای خدایانشان به کار بَرَند. این یک نام برای خدا بود. نامی که صحبت از عهد خدا با اسرائیلیان می‌کرد، عهدی که او شخصاً با افراد می­بندد.

راحاب چیزهایی در بارۀ یهوه شنیده بود و حالا ایماندارِ به یهوه شده بود. او می­دانست که همۀ خدایانی که تا به حال پرستیده بود اصلاً خدا نبوده­اند ... بلکه یهوه همان خدای حقیقی است. این مطلب را به وضوح می‌توان در اعترافِ ایمان او دید.

او با درک اینکه یهوه خدای حقیقی است، در واقع اعلام کرد که تنها او شایستۀ پرستش است، او به تنهایی سزاوار سرسپردگی و تبعیتِ ماست.

راحاب کاملاً واقف به نیروی نظامی و دفاعی اریحا بود. اریحا شهری بود که به وسیلۀ دیوارهای ضخیم و محکم محصور بود. پس، اریحا از سیستم دفاعیِ بسیار بالایی برخوردار بود.

اما راحاب این را هم می­دانست که قدرت خدای اسرائیلیان بر همۀ اینها فائق می­آید. او می­گوید: «می­دانم که خداوند این سرزمین را به شما داده است

حدود ۴۰ سال پیش، کالیب و یوشع جزو ۱۲ جاسوسی بودند که برای تجسس سرزمین کنعان فرستاده شدند. آنها تنها افرادی بودند که گزارش دادند که «خدا این سرزمین را به ما داده است.» اما 40 سال پیش کسی حرفِ آنها را باور نکرد. همه شک کردند.

حالا همان عبارت توسط زنی کنعانی که بُت پرست بوده است بر زبان آورده می­شود، زنی که در مرکزِ اردوگاهِ دشمن است. او مثل یوشع و کالیب می‌گوید که خدا این سرزمین را به شما داده است.

وای! همۀ فرزندان اسرائیل به خدا بی ایمانی نشان دادند به جز یوشع و کالیب. یوشع و کالیب خدای حقیقی را می­شناختند و به قدرت و وفاداری او ایمان داشتند. حالا زنی را داریم که تازگی خدا را شناخته است و حالا یک ایماندار است.

او به جاسوسان می‌گوید: «ما شنیده‌ایم! ما شنیده­ایم که خدا با مصریان چه کرد ... ما شنیده­ایم که با پادشاهان کنعانی ساکن شرق اردن چه کرد.»

ایمان چگونه در دل­های ما کاشته می­شود؟ با شنیدن کلام خدا. رومیان 10: 17 می­گوید: «ایمان از شنیدن است.» ولی شنیدنِ چه چیزی؟ این آیه می‌گوید: «ایمان از شنیدن است و شنیدن از کلام خدا.» شنیدنِ کارهایی که خدا انجام داده است. از واقعۀ باز شدن دریای سرخ 40 سال می‌گذرد. راحاب احتمالاً در آن روزها دختر بچۀ کوچکی بود. اما در بارۀ اعمالِ عظیمِ این خدا شنیده بود. و حالا با شنیدن اینها ایمان داشت که این داستان­ها حقیقت دارد و یهوه واقعاً خدای حقیقی است.

ما دقیقاً نمی­دانیم که بذر ایمان چه موقعی در قلب او کاشته شده بود ولی این قطعاً قبل از آمدن آن دو جاسوس بود. ولی به هر حال آنچه مسلم است این است که گزارش کار­های خدا را شنیده بود، بر آنها تعمق کرده بود، آنها را باور کرده بود، و بالاخره ایمان آورده بود. هر کس دیگر هلاک شد ولی او نجات یافت چونکه بر آنچه شنیده بود ایمان آورده بود.

وقتی به این فکر می­کنیم که روح خدا چطور در قلب این زن عمل کرده بود، واقعاً به حیرت می­آییم. اینکه چطور به وسیلۀ شنیدنِ اخبارِ کارهایِ عظیمِ خدا، خدای زندۀ حقیقی بر او آشکار شده بود، واقعاً شگفت انگیز است. این روح خدا بود که بر او روشن کرده بود که تمام خدایان و بُت­هایی که اطرافیان او می‌پرستیدند دروغین هستند، بُت­ها و خدایان دروغینی که در طول عمرش پرستیده بود.

بقیه هم همین داستان‌ها را شنیده بودند. سایر افراد اریحا هم درباره باز شدن دریای سرخ شنیده بودند. ولی راحاب ایمان آورد . بقیه نه!

این نشان می­دهد که خدا در مکان­هایی کار می­کند که ما حتی تصورش را هم نمی­کنیم. او در قلب افرادی کار می‌کند که حتی تجسمِ آن برای ما مشکل است. او قادر است که در فاسدترین اجتماعات، در قلب افراد کار کند و به برگزیدگانِ خود ایمان ببخشد. و این حقیقتی است بسیار اسرار آمیز!

اما عزیزان، کارِ خدا در نجات دادن افراد و دادن انسانیت و خلقت جدید عملی است اسرار آمیز. اینکه من چطور چشمان دلم به سوی خدای حقیقی یعنی عیسای مسیح باز شده و به او ایمان آورده­ام، اسرار آمیز است. اگر شما الان به عیسای خداوند ایمان دارید، تنها کار اسرارآمیز خدا بوده که در شما عمل کرده است.

اینکه چطور هنگامی که من فقط کودکی ۴ ساله بودم و در حالی که در کنار تختم زانو زدم و ایمان آوردم که عیسای خداوند نجات دهندۀ جهان است بسیار اسرار آمیز است. این چگونه ممکن بود؟ فقط کارِ اسرارآمیز روح­القدس بود.

خدا چگونه شما را که گُمشده بودید پیدا کرد؟ چطور در قلب شما ایمان قرار داد؟ شاید پاسخ اینها را ندانیم ولی مسیح در انجیل یوحنا 3: 8 گفت: «باد هر کجا که بخواهد می­وزد. صدای آن را می­شنوی، اما نمیدانی از کجا می­آید و به کجا می­رود. چنین است هرکس که از روح زاده می­شود.»

حقیقت واضح این است که وقتی به نوری که خدا بر ما آشکار کرده است واکنشِ مثبت نشان می­دهیم، ما را به نور و حقایق بزرگتری رهنمون می‌کند. راحاب این داستان­ها را شنیده بود. او به آنچه شنیده بود ایمان آورد و اگر چه هیچ مبنای قابل رویتی برای ایمان خود نداشت، اما ایمان آورد که خدای حقیقی یهوه است و یهوه در واقع همان عیسای مسیح بود.

راحاب می­دانست که این خدا به زودی اریحا را هلاک خواهد کرد و تمام سرزمین کنعان به تصرف اسرائیلیان در خواهد آمد. او حقیقتِ کوچکی در بارۀ خدا شنیده بود. وقتی او به این حقیقت کوچک واکنشِ مثبت نشان داد، خدا چه کرد؟

او آن دو جاسوس را به خانۀ راحاب رهنمون کرد تا آنها حقایق بزرگتری از این خدای حقیقی بر او مکشوف کنند. خدا نور بیشتری به او داد. خدا توسط آن دو جاسوس، او را قبل از نابودی اریحا نجات داد و در نهایت راحاب به عضویتِ خانوادۀ الاهی و قوم خدا درآمد.

اگر او همان حقیقتِ اولیه و نور کوچک در بارۀ خدا را نادیده می­گرفت، حقایق بیشتری بر او مکشوف نمی­شد و نجات نمی­یافت. او در محکومیتِ ابدی می­ماند. بر سایرِ کنعانیان هم این حقیقت در بارۀ خدای حقیقی مکشوف شده بود. اما آنان این حقایق را نپذیرفتند و یا نسبت به آنها بی­تفاوتی نشان دادند. وقتی راحاب به آن نورِ کوچک واکنشِ مثبت نشان داد، خدا نور بیشتری به سوی او فرستاد.

زندگی راحاب عوض شد چون او به قدرت خدای زنده واقف بود. در برنامه­های آتی خواهیم دید که ایمانِ او، ایمانی خالص و ناب بود. شاید ایمان او در حالِ حاضر قوی نبود و هنوز رشد نکرده بود. ولی ایمانی خالص و حقیقی بود. زندگی شخصی که دارای ایمانِ خالص و ناب باشد، دربرگیرندۀ خصوصیاتی است که بر حقیقی بودن آن ایمان گواهی می‌دهد. اگر کسی این شواهد را از خود نشان نمی­دهد، پس ایمان او حقیقی نیست. عهد جدید از راحاب برای اثبات این نکته استفاده می­کند.

نکتۀ اصلی درس امروز این بود که وقتی کنعانیان در بارۀ کارهای عظیم خدا شنیدند، چه واکنشی نشان دادند؟ هیچ! آنها هم از قدرتِ خدای حقیقی ترسیدند و هراسناک شدند ولی آنها در بی ایمانی قوی­تر شدند و یک قدم به طرف نابودی نزدیک­تر شدند. راحاب هم همان گزارش را شنید. دلِ او هم گداخته شد. ولی در دلِ او ایمان جرقه زد و یک قدم به سوی نجات و آزادی پیش رفت.

هنگامی که بی ایمانان در بارۀ عجایبِ خدای حقیقی می‌شنوند، دو نوع واکنش نشان می­دهند. یا بی­ایمانیِ آنها ریشه­دارتر می­شود و یا به مسیحِ خداوند ایمان می­آورند.

اما سوال این است که آیا مردم از زندگیِ من و شما گزارشاتی در بارۀ کارهای عظیمِ خداوند می­گیرند؟

وقتی که آنها این چنین شهادتی بشنوند، قطعاً بعضی با بی ایمانی واکنش نشان خواهند داد و برخی هم ایمان خواهند آورد. گروهی به سوی نابودی پیش خواهند رفت و گروهی هم ایمان خواهند آورد. ولی هیچکس همانطور که قبلاً بود باقی نخواهد ماند.

شما با شنیدن در بارۀ مسیح و کارهای او چه واکنشی نشان می­دهید؟ مثلِ راحاب ایمان می­آورید؟ و یا مثل اهالی شهر اریحا با بی ایمانی یک قدم به نابودی نزدیک­تر می­شوید؟

 

نازی:  کلام خدا در عهد جدید به آیۀ بسیار مهمی اشاره می­کند. این آیه در اول قرنتیان 1: 18 میگوید: «پیام صلیب برای آنان که در طریق هلاکت گام برمی­دارند، جهالت است، اما برای ما که رهروان طریق نجاتیم، قدرت خداست.» شنیدن در بارۀ صلیبِ مسیح و محبت او چه تاثیری بر زندگی شما گذاشته؟ نجات یا هلاکت؟! این پیغام باعث نجات شما شده یا باعث هلاکت شما؟

 

سابرینا:        "ای خداوند، از تو می­طلبیم که در قومِ خودت کار کُن تا بازوی بلند و دستِ پُر قدرت و عظمتِ اعمالِ تو بر دیگران مکشوف شود تا همه بدانند که تو عیسای مسیح، یهوه خدای زنده و حقیقی هستی و با شنیدن این حقیقت به تو ایمان بیاورند. عطا کُن تا تعداد بیشتری در پای صلیب مسیح زانو بزنند و مثل راحاب اعتراف کنند که مسیح در آسمان و بر روی زمین تنها خدای حقیقی است. ای خداوند، ببخشا تا آنها گزارشِ محبتِ عظیمِ تو را بشنوند و به تو ایمان بیاورند. در نامِ مسیح، آمین!"

 

نازی:  آنچه در این برنامه­ها خدمت شما شنوندگان گرامی ارائه می­شود، تعالیم نانسی دیماس وُلگِموت، با صدای فارسی سابرینا اصلان است که به سمع شما می­رسد. ترجمه و تهیۀ این برنامه­­ها حاصل همکاری دو مؤسسۀ «دل­هایمان احیا کُن» و «راستی» می­باشد.

برای شنیدن و یا بارگذاری سایر برنامه­ها می­توانید به بخش فارسی تارنماهای

www.reviveourhearts.com

www.factministries.org

www.راستی.com

مراجعه کنید. لطفاً کلمۀ «راستی» را به حروف فارسی بنویسید.